محاسبات سر انگشتي
باز هم آمده ام تا دكتر معاينه ام كند. اما نه آن دكتر يك ماه پيش،نه آن دكتر يك سال پيش و نه حتا آن دكتر پنج سال و اندي پيش. اين يكي جديد است، يك دكتر معروف،به حق معروف،يك اعجوبه.من بيمارم به سختي بيمارم.شفايم را از اين دكتر ميخواهم،مطمئنم كه فقط او مي تواند درمانم كند تا من دوباره به زندگي عادي ام بازگردم.
در خيابان هاي محله ي اعيان نشيني كه دكتر در ان سكونت دارد ،قدم ميزنم و به اين چيزها فكر ميكنم. اما ناخودآگاه اين فكر هم از سرم مي گذرد كه اينجا محله ي ميليونرهاست، محله اي كه هر متر مربع از زمينش صدها هزار ليره قيمت دارد و اجاره ها در ان سر به فلك مي زند. با خودم فكر ميكنم طبيعي است ،اگر اينطور نباشد عجيب است،پس طبيعي است .
اين هم ساختمان دكتر. مكعب عظيمي ار آجر مرمر كه روي چهار پي بتوني قرار گرفته است. ماشين سواري كوچكم را مقابل در ساختمان ،بين دو ماشين آخرين مدل پارك ميكنم. يكي از اينها حتمن مال دكتر است:ماشيني به طول ده متر با اتاقكي لوكس. قيمتش:حداقل پنج ميليون. با خودم ميگويم كه دكتر بي برو برگرد مي داند چطور از دانشش استفاده ببرد.
از ميان راهروي ورودي ( تراورتن هاي زمخت را به همان صورتي كه از غار استخراج شده و دكورهاي اهني را به همان صورتي كه در كارگاه آهنگري توليد شده اند ،در انجا نصب كرده اند )به طرف در خانه ي دكتر در طبقه ي همكف مي روم.زنگ مي زنم و در حين انتظار ،باز هم يك حساب و كتاب سرانگشتي مي كنم:اگر اپارتمان مال خود دكتر باشد ،پس او ازجيب خودش( يا به عبارت ديگر از جيب بيمارانش )صد ميليون پول بالاي ان داده. اما اگر اپارتمان اجاره اي است مطمئنا دكتر كمتر از سيصد هزار ليره اجاره نمي دهد.
خدمتكار خوشگلي با كلاه و پيش يبند و دستكش نخي در را به روي من باز ميكند(هفتصد هزار ليره حقوق مي گيرد)او مرا به سالن انتظار راهنمايي ميكند.نگاه سريعي به دروبرم مي اندازم و ديگر كاملن مطمئن مي شوم كه دكتر در كارش بسيار ماهر است.هيچ شكي نيست.البته مهارت او بيش از هر چيزي در استفاده اي كه از اين مهارت مي برد خلاصه مي شود.دو سري مبل و كاناپه(هفتصد هزار ليره يا بيشتر)،كنسول لويي شانزدهم(نيم ميليون)،ساعت آنتيك برنزي و مرمر امپريال(دويست هزار ليره) قالي ايراني(نيم ميليون)،كتابهاي متعلق به قرن هيجدهم با تصاويري از رم(هر كدام صد هزار ليره)و نيز وسايل تزييني و تجملي ،گلدان ،چراغ،و لوستر ،همه و همه شاهد مدعايي هستند كه عمرش به اندازه ي عمر دنياست:به اين معنا كه در حرفه ي پزشكي ،پولدار نمي شوي مگر با كمك مكانيسمي كه از يكپارچگي و همذدستي ميان دكترها شركت ها ي داروسازي ،كلينيك ها،اسايشگاه ها،راديولوژي ها و غيره و غيره ساخته شده باشد. دستگاهي كه ادم،صحيح و سالم وارد آن مي شود و بيمار بيرون مي ايد. دستگاهي كه بي وقفه بيماري هايي توليد مي كند كه وجود خارجي ندارند،بيمارهاي ناشناس ،مرض هاي خيالي و محصولاتي اين چنيني كه ناخوشي هاي مد روز به حساب مي ايند.
عكس قاب شده اي توجهم را جلب كرد. فارغ التحصيلان رشته ي پزشكي سالي بخصوص ،همراه استادهايشان در مقابل در بزرگ يك دانشگاه.در ميان فارغ التحصيلان،ان طور كه از اسامي چاپ شده در زير عكس دستگيرم مي شود،بالين شناس معروفي كه به زودي مرا معاينه خواهد كرد هم هست كه ان موقع جواني گمنام بود شبيه به خيلي هاي ديگر. دنبالش مي گردم ،پيدايش مي كنم و ان وقت دستخوش هيجان مي شوم و فكرميكنم:"سرنوشت چه بازي هاي عجيبي دارد و ان وقت ها اين جوان درس مي خواند ،فارغ التحصيل مي شد ،كار مي كرد،براي اينده نقشه ها مي كشيد بي انكه بداند اين همه تلاش روزي به او اين اجازه را خواهد داد بيماري را كه من باشم درمان كند،بيماري بسيار بد حال كه از نظر همه،به جز او ،غير قابل علاج است. سرنوشت چه بازي هاي عجيبي دارد."
مي نشينم ،مجله اي بر ميدارم.بعد سرم را بالا ميگيرم و از لاي در باز ،دزر راهرو ،خدمتكار و زن جوان و جذابي را مي بينم كه تا گردن ،خودش را در پالتوي پوستي قهوه اي پيچيده است. از حرف هايش متوجه مي شوم كه بايد زن دكتر باشد:«خب لوييزا ،به دكتر بگو يادش نره كه ساعت يك بايد با هم بريم بيرون..." به خانم نگاهي مياندازم و سريع حساب ميكنم :پالتو پوستش مينك است ،پس قيمتش كمتر از دو سه ميليون نيست.
انگشتر ياقوت كبود پر رنگ دست زيبايش را زينت مي بخشيد ،همان دستسي كه با ان پالتو پوستش را دور گردنش مي فشارد.انگشتر حداقل پنج ميليون مي ارزد .سه به علاوه ي پنج،مي شود هشت:بدك نيست،اصلن بدك نيست.
سرانجام پرستار،جوانكي مو طلايي ،چهارشانه كه سر تا پا سفيد پوشيده،دار سالن انتظار ظاهر مي شود و از من ميخواهد دنبالش بروم:دكتر منتظر من است. در راهرو دو تابلوي بزرگ متعلق به قرن7 را مي بينم كه براي هر كدام بدون شك لااقل يك ميليون پول داده اند . وارد اتاق معاينه ي ان اعجوبه مي شوم. اتاق معاينه اي شيك كه در ان هيچ چيزي ،بيمارستان و سردي حرفه ي پزشكي را تداعي نمي كند :قفسه هاي كتاب با ستون هاي باريك و سرستون هاي برنزي به سبك امپريال ،رديف مجلدهاي چرمي و طلايي،فرش چيني به رنگ ابي و كرم با نقش و نگار معابد و گل هاي بادام ،ميز تحرير بزرگي مخصوص مديران،لوازم نوشتن از جنس برنز متعلق به لويي شانزدهم،تابلوهايي با موضوع طبيعت بي جان ،چراغ ،پرده،صندلي،بوفه، گلدان و غيره وغيره. اين بار خيلي سريع محاسبه ميكنم چون رو به روي دكتر ايستاده ام و درگر مجال ندارم درست و حسابي جمع و تفريق كنم. با يك تخمين سرانگشتي به اين نتيجه مي رسم كه اين اتق معاينه براي دكتر بيشتر از ده ميليون اب خورده.
بله،كارشان گرفته ، نمي توان انكار كرد كه كارشان خيلي عالي هم گرفته.
سراپا لرزان به ميز تحرير نزديك مي شوم .دكتر نشسته و در حال نوشتن است،سرش را بلند نمي كند.
با صداي مايوس و ملتمس به او مي گويم:"دكتر حالم بده ،دكتر محض رضاي خدا نجاتم بده..."
حرفم را قطع ميكند ،سرش همچنان پايين است، اسم ،اسم فاميل ،اسم پدر،ادرس و شغلم را مي پرسد. ديگر با اين مراحل اشنا هستم.همان طور كه يك حشره شناس پروانه را با سوزني به محفظه ي شيشه اي اش مي چسباند،اين هم حقه اي است تا به وسيله ي ان ،بيمار را در دفترچه اي ثبت كنند .به هر حال به سوالات پاسخ ميدهم و او كه سرش پايين و مداد دستش است ،آرام آرام در دفترچه اي يادداشت ميكند.
بعد به من ميگويد :"شما ميگين حالتون بده،لطفن بيماري تون رو برام توضيح بدين."
- دكتر من از يه بيماري خاص رنج مي برم.يه جور اضطرابه.
- چه جور اضطرابي؟
- اضطرابي كه نتيجه ي تريده،نتيجه ي بي اعتماديه،نتيجه ي ترسه.
- ترس از چي؟
- ترس از اينكه دكترها به خاطر منفعت خودشون ،بيماري هايي رو كه وجود ندارن به من نسبت بدن.
پلك نميزند و به نوشتن ادامه مي هد:مردي برتر ،مرد علم، يك اعجوبه.
مي پرسد:"خيلي وقته كه از اين ترسرنج مي برين؟"
- خيلي وقته دكتر. سال هاست.بيست و پنج ساله.
- اين ترس به چه شكلي خودش رو نشون ميده؟
- به شكل هاي خطرناكي ،هم براي من و هم براي ديگران. همش خيال ميكنم كه قرباني توطئه ي پزشك ها،راديولوژيست هاو دكترهاي داروساز شدم. توي ذهنم با اين توطئه مبارزه ميكنم:خواب هاي خشن ميبينم...
- خيله خب .حالا به من بگين كه معمولن در حضور يه پزشك ، چه حس خاصي بهتون دست مي ده.
- دو حس متضاد:ترس از فريب خوردن ،اميد به درمان شدن.
مي نويسد و مي نويسد. در اين حين تماشايش مي كنم،براندازش مي كنم:كت و شلوار انگليسي شيك گران قيمت،ساعت طلا با بندي كه ان هم از طلاست،انگشتري با سنگي حكاكي شده،شايد عقيق،در انگشتش.مكانيسمشان خيلي خوب كار مي كند. سرانجام به من مي گويد:"حالا براتون يه درمان مختصر تجويز ميكنم. بعد از اين درمان مي بينين كه حالتون خيلي بهتر ميشه."
نزديك مي شوم و مي گويم:"دكتر يعني معاينه تموم شد؟"
- بله تقريبا.
- يعني معاينه همين 5دقيقه طول كشيد؟
- درسته.
- چقدر بايد بدم دكتر؟
اين بار محلم نمي گذارد و مي نويسد. سوالم را تكرار مي كنم.
همان طور كه مي نويسد،جواب مي دهد:" از اينجا كه برين بيرون منشي ام ترتيب همه چي رو ميده."
يك لحظه ساكت مي شوم،بعد مي گويم:"دكتر يه لحظه اجازه بدين. شما يه عالمه از من سوال پرسيدين .حالا اجازه مي دين كه منم يه سوال از شما بپرسم،فقط يكي؟"
- بفرمايين.
- دكتر،كل درامد شما با حق ويزيت و مشاوره و كلينيك و جراحي و غيره و غيره چقدر ميشه؟ ميشه لطفن جواب اين يه سوال منو بدين؟
بالاخره سرش را بلند كرده،نگاهم مي كند،از جايش بلند مي شود، كاغذيرا به طرف من ميگيرد و جواب مي دهد:"اينا داروهاتون هستن.اما علاوه بر اين داروها ،فكر ميكنم براتون خوب باشه يه چند روزي هم در كوهستان اقامت كنين. ادرس يه اسايشگاه عالي رو براتون نوشتم كه يكي از همكارهاي مجرب من اداره اش مي كنه..."
اين بار ديگر جلو خودم را نميگيرم. داد ميزنم:"بله،همكار مجربي كه دستتون باهاش تو يه كاسه هست تا مريضا رو حسابي بدوشين."
- لطفن از اون طرف بريد پيش منشي من.
اما اين بار نمي خواهم پيش منشي بروم. داد مي زنم و تمام تهمت هايي را كه سال ها در دلم نگه داشته ام ،نثارش مي كنم. او نگاهم ميكند،پشت ميز تحريرش سر پاست،آرام متين ،اينده نگر،برتر،او دانشمندي واقعي و خيرخواه بشريت است،نگاهم مي كند و من داد مي زنم و هر چه بيشتر داد مي زنم ،او بيشتر نگاهم مي كند. ان وقت دستش را دراز مي كند ،دگمه ي زنگي را روي ميز فشار مي دهد. پرستاري سراسيمه وارد مي شود ،دو دست آهنين مرا مي فشارند ،بلندم مي كنند و مرا كه داد مي كشم و دست و پا مي زنم ،از انجا مي برند...
و حالا مرا در اين اتاق حبس كرده اند،ان هم درست در اسايشگاه خود دكتر. از پنجره نگاه مي كنم و پارك درندشتي را مي بينم. فرض كنيم زمينش بيست هكتار باشد و هر متر مربع ده هزار ليره. تازه كلينيك هم هست،ساختماني بسيار مدرن با تمام تجهيزات،تزيينات،اتاق هاي عكس برداري، اتاق هاي عمل كه روي هم رفته مطمئنن بيشتر از يك ميليلرد هزينه اش شده . با اين حساب ،هزينه ي هر مريض با درمان و مخارج روزانه مي شود مبلغي برابر با...
برگرفته از كتاب " ديوار و شمعداني" نوشته ي آلبرتو موراويا
ترجمه ي اعظم رسولي